تفکر خارج از چارچوب چیست؟

فکر کردن خارج از جعبه (همچنین تفکر خارج از جعبه یا تفکر خارج از چارچوب) استعاره‌ای است به معنی فکر کردن به روشی متفاوت، غیرمعمولی، مبتکرانه یا از جنبه‌ای متفاوت. این اصطلاح در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ در حوزه مشاوره مدیریتی، پس از ورود تفکر جانبی به علم مدیریت، بوجود آمد. که مشاوران از مراجعان می‌خواستند پازل ۹ نقطه‌ای را که نیاز به تفکر جانبی داشت حل کنند. این نوع تفکر به تفکر هوشمند نیز مشهور است.

موضوع این پازل ۹ نقطه‌ای بدین شکل بود. روش حل این پازل به این صورت بود که در آن باید هر ۹ نقطه با چهار خط مستقیم یا کمتر بدون برداشتن قلم یا بیش از یک بار رد شدن دو خط از روی هم به هم وصل شوند. راه حل‌های بسیار برای پازل ۹ نقطه‌ای وجود دارد اما تقریبا تمام این راحل حلها، خارج از جعبه ذهنی که ذهن با دیدن نقاط متصور می‌شود، هستند.

این عبارت یا کلیشه به طور گسترده‌ای در محیط‌های کسب و کار به خصوص توسط مشاوران مدیریت و مربیان اجرایی به کار گرفته شده است.

تفکر خارج از چارچوب، کار ساده‌ای نیست. ابتدا باید همه چیز را زیر سوال برد و به هر راه حلی، هر قدر هم عجیب، فکر کرد. به اصطلاح ابتدا باید از جعبه بیرون آمد و بعد از آن شروع به فکر کردن یا ارائه راه حل نمود! یکی از دشمنان این روش، داشتن ضرب العجل(deadline)، است!

وقتی باید مساله‌ای را ظرف زمانی مشخص حل کرد، دیگر فرصت بیرون آمدن از جعبه وجود نخواهد داشت. ضرب العجل موجب می‌شود که درهمان جعبه نشست و جوابی یافت. بسیاری از دانشمندان مانند جورج گرین، اینشتین یا نیوتن و غیره که ضرب العجل و مهلت برای معرفی نوآوری خود نداشتند، توانستند با خیال راحت از جعبه بیرون بروند و جوابهای ابتکاری برای مسائل خود پیدا کنند. البته ناگفته واضح است که پشتکار و ممارست و سماجت؛ چاشنی این گونه تفکر بوده است.

بسیاری از بزرگان مانند بیل گیتس و استیو جابز، بدون داشتن تحصیلات دانشگاهی به موفقیت های بزرگی دست یافته و اختراعات و ابداعاتی را انجام داده اند که بسیاری از افراد تحصیل کرده حتی از تحلیل این ابداعات ناتوانند. بسیاری از اوقات مطالعات و تحقیق خارج از سیستم عرفی دانشگاه چه بسا دربهای جدیدتر و بسیار روشنتری را به روی انسان باز کرده و محقق می‌تواند بدور از هر گونه فشار و ضرب العجل مدرک، به اصل تحقیق بپردازد.

چیزی که ما از موضوعات می‌دانیم صرفا تحلیل و برداشت ما از موضوعات است. بنابراین تفکر ما به نسبت همان تحلیل های ما شکل می‌گیرد. بسیاری از اوقات تحلیل و برداشت ما از موضوعات صحیح نیست. بنابراین همواره باید این نکته را درنظر داشته باشیم که اولا ممکن است اشتباه کرده باشیم و ثانیا ممکن است راه حل بهتری نیز وجود داشته باشد. در مدیریت تنها موضوعی که قطعی است، “نسبیت”، است.

فرامرز عیب پوش

مدیریت سوگیری بقا چیست؟

مدیریت سوگیری بقاء نوعی نگاه در مدیریت است که از پدیده روانشناسی تعصب بقاء یا سوگیری براساس بقاء(survivorship bias)، گرفته شده است. این مبحث در ریاضی به عنوان آنالیز بقا(Survival Deviation)، مشهور است. پیش از بررسی این پدیده بهتر است تعریف سوگیری را بررسی کنیم.

گرایستگی یا سوگیری یا سوگرایی، تمایل به جانبداری از یک نظریه یا قضیه بدون بررسی درستی یا نادرستی آن است و با خودداری و امتناع از در نظر گرفتن دیدگاه‌های جایگزین منطقی همراه است. سوگیری غالباً به‌طور ناآگاهانه در داوری انسان اثر می‌گذارد و غالباً به سوءتفاهم و تعارض می‌انجامد. افراد بطور عموم به این پدیده دچار هستند. اغلب در دفاع یا در برابر یک نظریه یا ایدئولوژی ویا در حوزه‌های علمی مختلف، اغلب انسانها دچار سوگیری هستند. یک جانبه‌گرایی و فقدان دیدگاه بی‌طرفانه یا نداشتن یک ذهن باز بدون درنظر گرفتن اینکه ممکن است این نظریه (هرچقدر محکم وقابل اثبات)، اشتباه باشد، سوگیری نامیده می‌شود.

پدیده سوگیری بقا در خلال جنگ جهانی دوم مشهود و بارز شد و مورد بررسی و توجه قرار گرفت. در جریان جنگ با ارتش نازی، امریکایی‌ها بمب‌افکن‌هایی‌ که گلوله ضدهوایی خورده و یا در جریان جنگ آسیب دیده، بطور معمول و منطقی، تعمیر کرده و مجددا به جبهه می‌فرستادند. پس از بررسی تعداد زیادی از هواپیماهای آسیب دیده، نیروی هوایی ایالات متحده تصمیم‌ گرفت نقاطی که بیشترین گلوله را خورده و بیشترین خسارت را دیده، مقاوم‌ سازی کرده و درعوض، زره پوششی نقاطی که کمتر دچار اصابت گلوله قرار گرفتند را سبک‌تر کنند.

این مهندسی، در ابتدا کاملا منطقی و عاقلانه بود اما پس از بازگشت این هواپیماها به جبهه نبرد، نتیجه کاملاً برعکس شد و آمار سقوط‌ هواپیماهای تقویت شده به طرز شگفت انگیزی بالا رفت. دلیل این پدیده بعدها به نام اثر سوگیری بقا نام گرفت.

ریاضیدان بزرگ “آبراهام والد”، موضوع را بررسی کرد و در نهایت تعجب به مهندسین اعلام کرد که مسیری رفته‌اند و نتیجه اساسا نادرست است! چرا که این هواپیماهایی که شما چک شده هواپیماهایی بودند که سالم مانده و توانسته‌اند برگردند! درحالیکه باید آنهایی را که سقوط کرده‌اند بررسی و چک شوند. باتوجه به عدم امکان این امر، والد پیشنهاد داد که نقاطی را که تیر نخورده تقویت شوند. چون معلوم است که وقتی آن نقاط تیر خورده باعث سقوط هواپیما شده!

این‌ مفهوم در زندگی و مدیریت نیز بسیار صادق است. مدیران با اتکا به دانش و تجربه، به قدری به دانسته های خود معتقد هستند، که امکان ندارد فکر کنند که ممکن است نظریات یا عملکرد آنها اساسا اشتباه باشد. درخصوص خودسازی و مدیریت فردی نیز این پدیده به وضوح مشاهده می‌شود. عموما مردم در انتخاب الگوهای موفقیت، صرفا نمونه های موفق را سرمشق قرار می‌دهند. حتما همه ما نمونه‌هایی از تشویق مدرسان موفقیت فردی به تبعیت از روش زندگی “بیل گیتس” یا “استیو جابز”، را شنیده‌ایم.‌ بسیاری از ترک تحصیل این بزرگان یا کار آنها در گاراژ منزل یا کار بدون حقوق جهت دسترسی به منابع، حمایت نموده و دیگران را تشویق میکنند که همین روش را درپیش بگیرند. حال این نکته که بیل گیتس تحصیل در هاروارد را رها نموده و برای این کار دلیل محکمی داشته است.

اما هیچ کس بسیاری از افراد جهان را که ترک تحصیل کرده و یا در گاراژ راه اندازی کسب و کار نموده و به هیچ عنوان موفق نشده و به جایی نرسیدند را نمی‌بینید. برای اینکه هیچ کس روایتگر زندگی بازنده‌ها نیست و صرفا افراد موفق و فاتح شناخته شده و قصه آنها روایت می‌شود.

این نوع سوگیری در مدیریت نتیجه‌ای جز شکست نخواهد داشت. بسیاری از سازمانها و مدیران دچار این سوگیری هستند. درحقیقت این مقاله براین موضوع تاکید دارد که قضاوت‌های ما از دامنه افکار و تجربه ما فراتر نرفته و ممکن است افکار ما به هرصورت اشتباه باشند. به اعتقاد گورگیاس، “هستی کاملا قابل شناخت نیست و ما تنها می‌توانیم در مقابل آن عقایدی داشته باشیم. عقایدی که خود ممکن است توسط عقاید دیگر نقض شوند”. پس چگونه می‌توان به قطعیت موضوعی را درست دانست و یا فردی ادعا کند که روش دستیابی به موفقیت در یک موضوع، تنها راهی است که او یا اغلب افراد معرفی می‌کنند. حتی اگر تمام کره زمین به موضوع یا روشی واحد اعتقاد داشته باشند و آن را دست بدانند، ممکن است تمام افراد کره زمین دراشتباه باشند!.

نوشته: فرامرز عیب پوش