سندروم نیمکت قرمز چیست؟

سندروم نیمکت قرمز کنایه از عادتی است که ترک آنها برای بدست آوردن موقعیت بهتر، کاملا ضروری است، اما به دلیل “ترس از دست دادن وضعیت فعلی”، “خو کردن به وضعیت موجود” و “سخت انگاشتن تغییر”، بوجود می آید. این سندروم موجب می شود تا وضعیت موجود را به موقعیتهای مناسب پیش رو ترجیح داده و امکان تغییر را از فرد سلب می کند.

فیلم ترمینال(Terminal)، فیلمی کمدی/درام به کارگردانی استیون اسپیلبرگ و نویسندگی اندرو نیکول و ساشا گرواسی است. این فیلم در سال ۲۰۰۴ به نمایش درآمد. هنرپیشه‌های اصلی این فیلم تام هنکس و کاترین زیتا جونز هستند. این فیلم داستان مردیست که از کشوری به نام کارکوزیا به فرودگاه بین‌المللی جان اف کندی آمده است و به دلیل کودتا در کشورش توسط گروهی شبه نظامی اجازه ورود به آمریکا را پیدا نمی‌کند. در عین حال به علت وقوع انقلاب در کشورش امکان بازگشتش نیز وجود ندارد. هدف او از سفر به آمریکا تکمیل امضاهای هنرمندان جاز در عکس روزی عالی در هارلم است.

این فیلم برگرفته از داستان واقعی “مهران کریمی ناصری”، پناهنده ایرانی  به فرانسه است. مهران کریمی به علت گم شدن مدارک پناهندگی اش از سال ۱۹۸۸ تا سال ۲۰۰۶ در ترمینال یکی از فرودگاه‌های نزدیک پاریس زندگی می‌کرد. وی به نام “سرآلفرد مهران”، نیز شناخته شده است.

در فیلم ترمینال به علت وقوع انقلاب در کشور مبدا، تام هنکس امکان بازگشتش نیز وجود ندارد و مجبور می شود، مدتها در فرودگاه زندگی کند. اما حقیقت این است که در این روایت هالیوودی، به این موضوع مهم اشاره نشده که مهران بعد از یک سال زندگی در فرودگاه، اجازه زندگی در پاریس را پیدا کرده و امکان خروج از فرودگاه را داشته است.

مهران با بهانه اینکه در پاسپورت وی نوشته شده که او ” ایرانی”، است و در اصل این ادعا را می کند که “ایرانی نیست” و این موضوع باید از برگه اقامت وی پاک شود، درغیر اینصورت وی فرودگاه را ترک نخواهد کرد.! او به این بهانه در فرودگاه ماند و تا سال 2006 از آن فرودگاه بیرون نرفت!

مهران زاده مسجد سلیمان بود. او با سختی فراوان به پاریس رفت اما بعد از گیر کردن در فرودگاه به محیط عادت کرد و در روی یکی از “نیمکت های قرمز”، فرودگاه ماندگار شد. مسافرین به وی محبت می کردند و رستوران فرودگاه به وی غذای رایگان می داد. برخی از توریست ها با وی عکس می انداختند و پول می دادند. این زندگی برای مهران تبدیل به عادت شده و بود خانه وی تبدیل شده بود به همان “نیمکت قرمز”.

مهران کریمی پس از ساخت فیلم ترمینال مبلغ 250 هزار دلار از کمپانی سازنده دریافت کرد و کتابی را به همین نام(ترمینال)، منتشر کرد. موضوع مهم این بود که او در فرودگاه چیزی می گرفت که برای وی بسیار ارزشمند بود:”توجه!”. چیزی که همه انسانها به دنبال ان هستند و امروزه در شبکه های اجتماعی برای چند لایک بیشتر، سرودست می شکنند!.

یکی از روانشناسان فرانسوی در مستندی که درباره مهران کریمی ساخته شده بود، عنوان کرد”مهران به کمک و توجه مردم عادت کرده و این نوعی اعتیاد است. باید اعتیادش به ماندن در فرودگاه را ترک کند. شاید ماهم به جای محبت، باید کمی اجبار می کردیم تا مهران آن نیمکت لعنتی را ترک کند”. مهران پس از بروز بیماری، فرودگاه را ترک کرد و به بیمارستانی در پاریس منتقل شد. وی پس از آن در پاریس زندگی کرد.

همه ما در زندگی، نیمکتهای قرمزی داریم که به آنها چسبیده ایم. برای حفظ خرده امنیت و عادت به شرایط فعلی، بسیاری از موقعیتها را از دست داده ایم. رشته های تحصیلی اشتباه، حقوق کارمندی که می گیریم، کشور یا شهری که حاضر نیستیم از آن مهاجرت کنیم، یا دوستان و افرادی که حاضر به ترک آنها نیستیم.

اگر خوب به اطرافمان نگاه کنیم، همه ما “نیمکت قرمزی”، داریم که ترک آن، برای ما دشوار است. از قدیم این مثل زیبا را نقل کرده اند که :”ترک عادت، موجب مرض است”. تنها “نیمکت قرمزی”، که نباید ترک شود، تغییر مثبت در زندگی فردی، شغلی و اجتماعی، است.

نوشته: فرامرز عیب پوش

سندروم غار روباه چیست؟

سندروم “غار روباه”، یکی از سندروم های شایع سازمانهاست که متاسفانه در سازمانها و برندهای ایرانی نیز بسیار شایع است. این سندروم به دلیل ترس شدید سازمانها از رقبا، و خصوصا عدم وجود خلاقیت در سازمانها نشات می گیرد. اکثر سازمانها بجای اینکه به فکر پیشروی و فتح بازار باشند، به این فکر هستند که راه را بر سایر رقبا بسته و بازار آنها را ببلعند. در حالیکه در اکثر اوقات این درگیری موجب بلعیده شدن خودشان خواهد شد.

روباهی در یک جنگل کوهستانی زندگی می کرد. این جنگل مانند سایر جنگلها فشرده مملو از درخت نبود بنابراین حیوانهای جنگل نیز پراکنده بودند. در پشت یکی از کوههای جنگل چشمه ای بود که حیوانات برای خوردن آب بیشتر وقتها به آنجا می رفتند. روباه برای شکار کنار چشمه می رفت اما حیوانات با دیدن آن پا به فرار گذاشته و روباه نمی توانست آنها را شکار کند.

روزی روباه از کنار کوه عبور می‌کرد. ناگهان در دیواره کوه، غاری را دید که برخی از حیوانات از این غار برای رفتن به چشمه پشت کوه استفاده می کردند. روباه با خود اندیشید اگر در غار کمین کند، دیگر لام نیست به دنبال حیوانات بدود و آنها هم توان فرار نخواهند داشت.

روز اول روباه انتهای غار رفت و منتظر ماند گوسفندی برای خوردن آب از چشمه از غار عبور کرد و به انتهای غار رسید. روباه، پرید و تلاش کرد تا گوسفند را بگیرد. اما گوسفند در نهایت به طرق مختلفی سعی کرد که از دست رو با فرار کند و در انتها از دریچه بیرونی غبار گریخت. روباه که خشمگین شده بود، با خود فکر کرد که اگر بخش خروجی غار را ببندد، دیگر حیوانات از دست او فرار نخواهند کرد و در همان جا می تواند آنها را شکار کند. بنابراین شروع به ریختن سنگ در خروجی غار نمود و بخش بزرگی از آن را مسدود کرد.

روز دوم مجدداً به انتهای غار رفت و منتظر ماند. خرگوشی برای عبور از کوه، وارد غار شد و به انتهای غار رسید. وقتی که روباه را دید، به شدت شروع به دویدن کرد و از سوراخهای باقی مانده از سنگ هایی که روباه ریخته بود، فرار کرد و از دست روباه گریخت. روباه این بار هم با خود فکر کرد که نتوانسته سوراخ ها را درست ببندد. بنابراین سنگ ریزه های بیشتری پیدا کرد و خروجی غار را مسدود کرد.

روز سوم مجدداً به انتهای غار رفت و این بار اطمینان داشت که دیگر هیچ موجودی نمی تواند از دست او فرار کند. سنجابی برای خوردن آب به غار آمده و به انتهای آن رسید. زمانی که روباه را دید، به این طرف و آن طرف پریده و از سوراخ های ریزی که باقی مانده بود، گریخت و این بار هم از از دست روباه فرار کرد. روباه که وضعیت را چنین دید، شروع به ریختن خاک روی تمام سنگها کرد و تمام روزنه های خروجی غار را بست. این بار دیگر هیچ موجودی نمی‌توانست از آن عبور کند.

روز چهارم روباه به انتهای غار رفت و منتظر ماند. این بار ببری برای خوردن آب به آن سوی غار آمد. زمانی که ببر انتهای غار را بسته دید و روباه را در آنجا مشاهده کرد، به شدت خشمگین شد و به رو با حمله‌ور شد. روباه نگون بخت، هر چقدر تلاش کرد تا از چنگال ببر بگریزد، هیچ راه گریزی نیافت. بنابراین ببر روباه را گرفت و خورد.

همه سازمان ها در بازار، روزنه های مختلفی برای فرار از خطرهای احتمالی دارند. اما سازمان های زیادی هستند که برای که به جای اینکه روزنه فرار خود را بیابند و روشی برای به دست آوردن سهم بازار پیدا کنند، سعی در بستن روزنه های تغذیه سازمان‌های دیگر می کنند. این سازمان‌ها به جای اینکه وقت خود را برای روی استراتژی های جدید و خلاقیت و خلق بازارهای جدید یا پیدا کردن آن‌ها بگذارند، سعی بر ضعیف کردن رقبا دارند. آنها تمام انرژی و تلاش خود را متمرکز می‌کنند تا بتوانند مشتریان رقبا را از آنها بگیرند.

همواره استراتژی های مختلفی وجود دارد که سازمان ها بتوانند از آن استفاده کنند و از وضعیتی که درون آن هستند، نجات یابند. به جای این که نیروی خود را بر حذف و تضعیف رقبا متمرکز کنیم، کافیست خود را قوی کنیم و راه های بهتری برای زنده ماندن پیدا کنیم.

نوشته: فرامرز عیب پوش

سندروم دهل چیست؟

همه ما ضرب المثل “آوای دهل شنیدن از دور خوش است”، را شنیده ایم. ضرب‌المثل های قدیمی تجربیات اقوام مختلف این سرزمین در مدیریت فردی و اجتماعی است که امروزه کاربرد آنها را بیشتر درک می کنیم. این مفهوم هم مانند سایر ضرب المثلها، در بسیاری از امور زندگی و خصوصا مدیریت کاربرد دارد. این ضرب‌المثل به تفاوت درک با تغییر زاویه دید افراد به موضوعات مختلف، اشاره دارد.

دُهُل نام یکی از سازهای کوبه ای موسیقی ملی است. دهل، طبلی بزرگ و دورویه است که هر دو طرف آن با پوست گاو یا گاومیش، پوشیده شده است. دهل غالبا به همراه سرنا(سازی بادی)، نواخته می‌شود. نوازنده، دهل را با ریسمانی که از شانه‌ها می‌گذرد به خود آویخته و آن را با دو مضراب مختلف می‌نوازد.

باتوجه به اینکه در زمان قدیم دستگاههای تقویت صدا و میکروفن و بلندگو وجود نداشت، سازها باید به قدر کافی قدرتمند می بودند تا بتوانند صدای خود را در محیط پخش کنند. بنابراین به گونه ای ساخته می شدند که صدای رسا و بلندی داشته باشند. خصوصا با اقلیم کویری مانند ایران فاصله ها زیاد تر بوده و باید صدا دارای قدرت کافی برای شنیده شدن می داشته. هم صدای سرنا و هم صدای دهل به دلیل بالا بودن حجم و قدرت صدا، از نزدیک آزار دهنده هستند.

“سندروم دهل”، در مدیریت به همین موضوع اشاره دارد. بسیاری از موضوعات هستند که ما آشنایی و اشراف کاملی روی آنها نداریم و صرفا آنها را از دور شنیده ایم. ما براساس داده ها قضاوت می کنیم. شنیده ها و دیده های ما، بزرگترین داده های ورودی برای قضاوت و تصمیم گیری هستند.

در غالب موضوعات، ما فریب تعریف و تمجیدهای دیگران از یک موضوع را می خوریم ولی زمانی که خود به آن موضوع نزدیکتر می شویم، چیز با ارزشی را نمی بینیم بلکه مانند دهل، طبلی تو خالی است که فقط سر و صدا راه انداخته است.

بسیاری از ما سازمانهای مختلفی را می شناسیم و فکر می کنیم که این سازمانها بی نقص و کامل هستند. وقتی از دور نگاه می کنیم، تبلیغات و حضور آنها در بازار، همه را شگفت زده کرده و آوای دهلشان در بازار بلند است. اما زمانی که مثلا به عنوان اعضای آن سازمان وارد آن می شویم، چیز دیگیری می بینیم و در می یابیم که آن سازمان نیز سراسر نقص و ایراد است.

بسیاری از مدیران بازاریابی و فروش، رقبا را کامل و عالی تصور می کنند و همواره از خود ایراد گرفته و سازمانشان را قبول ندارند، اما وقتی که به سازمان رقیب می روند در می یابند که آنها نیز “آش دهن سوزی”، نیستند و صرفا “آوای دهلشان”، از دور بلند بود.!

“خودباوری” و “اعتماد به نفس”، با “توهم”، کاملا متفاوت است. در هر سازمانی که هستیم، می توانیم با انگیزه و بهره گیری از مهارت و دانش، آن سازمان را به محیطی دوست داشتنی و مفید تبدیل کنیم. خود و سازمانمان را باور کنیم و “آوای دهل”، سازمانهای دیگر را بشنویم و بدانیم در همه زمین “آسمان به همین رنگ است”.

به عنوان مثال این سندورم در مصرف کنندگان ایرانی نیز وجود دارد. به عنوان مثال اگر یک ماکارونی ایتالیایی را به 10دلار می خریم، از نظر ما ماکارونی ایرانی حتی یک دلار هم گران است. صرف نظر از میزان درآمد در کشور ما و تفاوت آن با درآمد سایر کشورها، بسیاری از محصولات ایرانی به نسبت قیمت و کیفیت، بسیار برتر از محصولات خارجی است اما مصرف کننده ایرانی اعتقادی به کالای ایرانی ندارد.

فراموش نکنیم، تا زمانیکه ما از نزدیک موضوعی را ندیده و تجربه نکرده ایم، نمی توانیم قضاوت درستی درباره آن داشته باشیم.

نوشته: فرامرز عیب پوش

سندروم لاله هلندی چیست؟

یکی از تئوری های مطرح و معروف اقتصادی، جنون لاله هلندی در فواصل سال های ۱۶۳۴ الی ۱۶۳۷ میلادی است. این سندروم به “تولیپ مانیا”، نیز مشهور است. در آن سال ها تجارت پیاز گل لاله هلندی سود سرشاری داشت. از آنجایی که این محصول حاشیه سود خوبی داشت دلالان زیادی را به واسطه گری و تجارت خود مشغول کرد.

 بر اساس اتفاقاتی که در آن سال ها برای تجارت این محصول افتاد؛ اقتصاد دانان مفهوم حباب اقتصادی را برای پدیده جنون گل لاله هلندی انتخاب کردند. در حقیقت مفهوم حباب اقتصادی، به معنی بالا رفتن نقطه تقاطع منحنی عرضه و تقاضا است.

در سالهای 1634 تا 1637 میلادی کشور هلند در بهترین شرایط اقتصادی در آن زمان قرار داشت که جنون گل لاله هلندی شکل گرفت. در آن سالها گل های لاله تک رنگ قیمت چندانی نداشت اما قیمت لاله های دو رنگ به حدود 1000 گیلدر(فلورین)، رسید این در حالی بود که حقوق سالانه یک کارگر در هلند در حدود 250 گیلدر(فلورین)، بود. در آن سالها دلالانی از سراسر هلند سرمایه هنگفتی را برای خرید پیازهای گل لاله به بازار وارد کردند که در نتیجه آن قیمت یک گل پیاز لاله حتی بیش از قیمت خانه در آن سالها رسید. در آن زمان بسیاری از کارگران و افراد ضعیف جامعه نیز به طمع رسیدن به ثروت تمامی دارایی و درآمد خود را صرف خرید پیاز گل لاله می کردند و عجیب این بود که در مدت کوتاهی هم به مال و منالی می‎رسیدند و عجیبتر اینکه حتی بازار فیوچرز برای خرید و فروش پیازهایی که هنوز در خاک بودند و احتمال خرابی و فساد نیز داشتند، شکل گرفت.. تا اینکه در سوم فوریه سال 1637 سقوط بازار پیاز گل لاله هلندی بدلیل اینکه دیگر هیچ خریداری قادر به پرداخت پول بیشتری برای خرید نبود، شروع شد. قیمت پیاز گل لاله از 4500 گیلدر(فلورین)،  به 50 گیلدر سقوط کرد. و تعداد زیادی از افراد در آن سالها ورشکسته و به دلیل عدم توان پرداخت بدهی ها به زندان محکوم شدند.

زمانی که یک کالا گران می‌شود نیازی نیست کاری انجام شود. تنها کاری که لازم است انجام شود این است که کاری انجام ندهیم. بجز آب که امکان ندارد بدون آن یک ماه زنده بمانیم، ما بدون هر ماده دیگری حتی نان می‌توانیم یک ماه زنده بمانیم. اما بدون طمع، هرگز زنده نخواهیم ماند!

کسری بودجه بانکها، مبحث بسیار مهمی در اقتصاد است که عموما کسی به آن توجهی ندارد. وجود مدیریت غلط در بانکها و ایجاد بدهی های سنگین آنها به بانک مرکزی، موجب ایجاد تورم در جامعه خواهد شد. مردم با وجود اینکه تصور می‌کنند بخش مهمی از اقتصاد کشور هستند، در حقیقت نقش قابل توجهی در ایجاد تورم ندارند، اما نقش آنها در ایجاد تنش روانی و فراهم شدن شرایط برای تورم بیشتر، صددرصد حیاتی است.

کسانی که کل سرمایه خود را برای کسب سود، یک شبه در بورس وارد کرده و موجب رشد شاخص ها می‌شوند، خبر ندارند که خود بخشی از ایجاد حباب برای جبران کسری بودجه بانکها هستند. بدون آگاهی و تحلیل تکنیکال، ورود به بورس یا هر حوزه دیگری، بجز زیان، عاقبتی درپی نخواهد داشت. مردم عادی، برای بهبود وضعیت جسمانی خود، به بهترین پزشکان متخصص مراجعه می‌کنند، اما در زمان فعالیت اقتصادی، هریک خود را یکی از نخبگان اقتصادی می‌پندارند. حقیقت این است که کسب سود موقت از تورم پلکانی در جامعه، کمکی به رشد اقتصادی آنها نخواهد کرد. چون مردم همه نیازهای خود را تولید نمی‌کندد. بنابراین همان پول را برای خرید مابقی نیاز خود به چند برابر قیمت خرج می‌کنند و این دورباطل تا ابد ادامه داشته و بانکها از این چرخه، زیانها و کسری بودجه خود را جبران می‌کنند.

فرامرز عیب پوش

سندروم اورباخ‌ویث چیست؟

همه ما در کودکی تجربه اثبات شجاعت‌هایمان به دوستان و خانواده را تجربه کرده‌ایم. این مهم هم بخاطر هجم آدرنالین موجود در خون کودکان و هم به دلیل غریزه کشف قدرتها در کودکی و نوجوانی است. این مورد در کودکی و نوجوانی و تا حدی جوانی طبیعی است اما در بسیاری از موارد، تا  سنین بالاتر هم در برخی انسانها ادامه می‌بابد. بخصوص اینکه این مهم کاملا با مراحل آغازین انتخابی آغاز می‌شود و به مراحل ناخودآگاه سرایت نموده و فرد را تحت کنترل خود قرار می‌دهد.

پس از ورود و شیوع ویروس کرونا به کشور که تب و تاب قرنطینه کردن شهرها و مناطق درجامعه بالا گرفت و مردم چپ و راست به دنبال خرید الکل و ماسک و دستکش (متاسفانه بیشترتقلبی و ناکارآمد و اکثرا گران قیمت) بودند، بخش دیگری از مردم آزادنه و بدون رعایت موازین ایمنی و بهداشتی اقدام به گشت و گذار آزادنه در جامعه و محیطهای عمومی و پرتردد می‌کردند.

ممکن است که احتیاج بخش مهمی از حضور فرد در جامعه باشد اما در اینصورت فرد قدرت تشخیص خطر را خواهد داشت. اما افرادی که اعلام می‌کنند از ویروس ترسی ندارند و یا جلوی دوربین ها در اماکن مقدس حاضر شده و اقدام به امور خلاف بهداشت می‌کنند، بسیار خطرناکتر از ورزشکاران یاماکاسی و پارکور هستند.

در دهه های اخیر با طهور ورزشهای خطرناک ورزشکاران حرفه ای پارکور و یاماکاسی مورد معاینه پزشکان و روانشناسان قرار گرفتند و مشخص شد بسیاری از این افراد دچار سندروم اوباخ ویث هستند. اما این سندروم چیست و چگونه در مغز تشکیل می‌شود؟

بسیاری از ما ممکن است آرزوی نترسیدن داشته باشیم ولی درواقع این آرزوی انسانی و منطقی نیست. انسان در طول دوران تاریخ با ترس توانسته زنده بماند و یکی از موارد مهم بقای بشر، ترس است. ترس تا حد معقولانه نه تنها ضعف نیست بلکه کاملا عاقلانه است. اما ترس زیاد و بدون دانش یا شجاعت زیاد که شبیه به حماقت است، هر دو از مصادیق سندروم اورباخ ویث هستند.

سندروم اورباخ ویث اختلالی روانی است که باعث می‌شود دو بخش آمیگدال مغز که مسئول ترس و ایجاد آن هستند دچار نقص شده یا باصطلاح اینورس شوند. این موضوع سبب می‌شود تا فرد ابتدا بطور خودکار بخش آمیگدال خود را تضعیف نموده و سبس مغر با واکنش تصویری این مهم را نهادینه کرده و ترس در فرد از بین رفته و دیگر تحت کنترل نیست.

با فهم این موضوع می‌توان خودکشی بسیاری از بدلکاران و یاماکاسیکارها و پارکورکارها را درک کرد. بنابراین ترسناک ترین موقعیت‌ها و فضاها برای این افراد نه تنها ترسناک نیست، بلکه هیجان آفرین است.

خطر این موضوع زمانی آغاز می‌شود که افراد ابتدا به مغز خود القا می‌کنند که ما ترسی نداریم یا برای ما اتفاقی نمی‌افتد. این افراد آزادانه در جامعه مسئول نقل و انتقال ویروسها هستند. این افراد بیشترین سهم در ایجاد آلودگی و گسترش ویروسها و انفکشن‌ها را دارند.

نوشته: فرامرز عیب‌پوش

پی‌نوشت:

آمیگدال: هسته قاعده‌ای و جانبی بادامه در مغز میانی است که والد تظاهرات هیجانی مانند خوشحالی و ترس است و مسئول در اکتسابات هیجانی است.

یاماکاسی و پاکور: نوعی ورزش بسیار خطرناک است که با بالارفتن از ارتفاعات و پرش از ساختمانها انجام می‌شود.

اپیدمی: آلودگی و فراگیری عمومی همه‌گیری  به معنای بروز بیش‌ازحد یک بیماری یا عارضه در جمعیتی معین است.

منابع و ماخذ:

  • روانشناسی عمومی/ دکتر گنجی
  • سیر تحول / روانشناسی و یگوتسکی